تبليغاتX
شراب تلخ
در هوای آن یگانه ، مینویسیم همچون کاتبان
 

الف : حسب احوال

من همخانه ام را یافتم . این خانه ، ناز شست صاحب خانه . وقتی کنام دیگر کنام نیست ، همخانه ی دیگری است . خیالت راحت . دیگری مهربان است .

ب: ترانه

همخونه ی من ای خدا ...

+ مکتوب شد در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : یک آگهی

آیا کسی مهمان میخواهد ؟ میهمانی همیشگی و پررو . میهمانی که همخانه شود ؟

ب : ترانه

 

وقتی صبح از خونه میری        هوای زندگی از خونه میره

لحظه ها طولانی میشن               چشمای ساعتها رو خواب میگیره

من می مونم و یه برزخ               میون انتظاره تلخ خونه

تلخی این لحظه ها رو              اگه ندونی عکست خوب میدونه

 

+ مکتوب شد در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

کسی هست

که فراموش میکند

خط صافی را

                که از بهار تا زمستان تو کشیده شده بود

تو زیبایی

اما چه سود

                وقتی که در خواب

                ناله میکنی ؟

+ مکتوب شد در  شنبه سوم آذر 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : پیامبر قوم همسایه 

 این روزها بعضی چیزها زنانه اش بهتر از مردانه اش است .

ب : چوق الف

زنها خشمگین گفتند : این هم نتیجه ی عاقلیتان ! و مردها بی اینکه حتی یک کلمه بگویند رفتند و خوابیدند .

اریش کستر

+ مکتوب شد در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

الف : این یاداشتی است درباره ی تجربیات من و آقای روانشناسم .

یک : روز ی در کوهستان

هنوز ایامی است که ما به کوه میرویم ، من و برادرم . روزی است باشکوه و ما آنقدر صعود کرده ایم که در پناهگاهی مذهبی تنها باشیم . هیچ کس نیست . من هستم و برادرم که او را در آن زمان میپرستیدم .

برادر میگوید : « من احساس میکنم باید برم پیش روانشناس ... یعنی هر آدم عاقلی باید یک بار هم که شده روانشناسی رو تجربه کنه ... » آنگاه رو میکند به سمت شرق و نور آفتاب چهره ی استخوانی اش را درخشان میکند . ادامه میدهد : « میخوام تو هم بیای ! » مگر میتوانم چنین درخواستی را رد کنم . مگر میتوانم به برادرم بگویم نه ، بگویم من از این اطوارها خوشم نمیاید . برادرم گنجینه ی من است . میگویم : « چشم »

دو : روزی در مطب

دکتر فلانی یکی از بهترین روانشناسهای ایران است . هنوز هم در کالج سلطنتی انگلستان صاحب کرسی است و از همه مهمتر اهل ادبیات است . رفیق شاعران و نویسندگان است و اگر حمید مصدق را وکیل اهل ادبیات میخوانیم ، او روانشناس این قوم است . خودش هم یکی دو تا کتاب نوشته است . وقت ویزیت ساعت شش است . از ساعت پنج و نیم منتظر میشوم و ساعت دوازده شب به داخل میروم . میپذیرم که سر چنین آدمی خلوت نیست .

سه : روزی با دکتر ( نیمه شبی با دکتر )

نشسته است با موهایی آشفته ، با چشمانس ساکت و خواب . نگاهم میکند . به او میگویم که به روانشناسی اعتقادی ندارم . میگویم که به خاطر برادرم آمده ام ، میگویم که فروید احمق است . میخندد . میگویم : « قراره ما اینجا با هم چی کار کنیم ؟ » جواب عجیبی میدهد . میگوید : « نمیتونم بهت بگم ... نمیشه گفت ... مثل طعم آب آلبالو میمونه چه جوری بگم ترشه یا شیرینه ... باید تجربه کنی »

تجربه میکنم .

چهار : روزهایی که تجربه میکنم

من حرف میزنم . حرف میزنم . حرف میزنم . او گوش میدهد . گوش میدهد . گوش میدهد . کس شعر میگویم . او گوش میدهد . اراجیف میبافم به هم . او گوش میدهد . گوش میدهد . گوش میدهد . گوش میدهد . و بالاخره او برنده میشود .

پنج : روزی که او برنده میشود

من یکی از داستانهایم را برای او میخوانم .

دکتر : خب اون زن مادرته ... صاحب مهمانخانه در اصل نگاه توئه به پدرت ... تو از سفر میترسی ... درسته ؟

من نگاه میکنم . با خویش میگویم : «آه دکتر جون تو برنده شدی ... من باختم ... با اینکه هیچ کدوم از قرصهات رو نخوردم باز هم من باختم . »

شش : سالها بعد ــ یک مهمانی ادبی

در خانه ی یکی از این پولدارها جمع شده ایم . او رفیق الشعرا ست . زنی است که به این خوش است که با اهل ادبیات دوست است . مدام مهمانی میگیرد . من و یکی از شاعران محبوبم در حال بحث هستیم که دکتر وارد میشود . به شاعر میگویم : « عمو من پیش این یارو میرفتم » شاعر لبخندی میزند و با آن زیبایی همیشگی اش میگوید : « من از روانشناسها بدم میاد ... اونها خیال میکنن که ما بیمار روانی هستیم و شعرهامون هم یه مشت هذیان شاعرانه است » من شاعر محبوبم را نگاه میکنم . میخندم و میگویم : « اما عمو من حسابی سر کارش گذاشتم » شاعر بزرگ اصیل ، صاحب آن همه شعر ستودنی ، زیرکانه و کودکانه لبخند میزند و میگوید : « منم همین طور !!! » ...

 

+ مکتوب شد در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : هدیه رو وا نکرده

البته میلاد من چندان هم درخشان نیست . آمده ام دیگر ... اما به سنت هر ساله دوست نازنینی چیزی برایم نوشته . آن را اینجا میگذارم ، باز هم به سنت هر ساله ، نه به این خاطر که مخاطبش منم ، به خاطر ادبیات :

به سالن برگهای پاییزی

که می افتند آرام آرام

تو

     آرام آرام

                در من

                        ته نشین میشوی

 

این شعری است از یاسمن . شعری دیگر هم کادو گرفته ام که ذوق زده ام کرده . بی اجازه و بی نام آن را در اینجا میاورم باز هم به خاطر ادبیات :

نگذار ستاره های چشمانت بی فروغ شوند

آنگاه که از مهر لبریز می شوند

می درخشند همچو الماس

گاه و بی گاه که میان آنها

شهابی صفیر میکشد

درخشان و خواستنی می شوند

نگذار چشمهایت شیشه ای شوند.

 

+ مکتوب شد در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

الف : مایا

دامش ندیدم ناگهان         در وی گرفتار آمدم

میگوید وی ، نمیگوید آن ، یا چیز .

ب : پیامبر مقوایی

الفبا کن مرا ، بخوان به آرامی . هجا کن تا بشناسی . من زیر و زبر گرفتم . ساکنم در حرفی که خواهی خواند ُ خواهی نوشت ، معادل خواهی کرد .

شعری که مینویسم درد و دل حروفی است          

گاهی به خط غمزه ، گاهی به خط کوفی است

تماشا کن مرا . الف قامتی را که کلاه گذاشته است . من ممدوده شده ام حالا ، ببین ! چه میاید به من !

               آ

روزگار بر ما میبارد . مگر نگفتی که پیر شده ام ؟

 

ج : اطلاع رسانی

بالاخره به حرف آمدم . در حالی که زمزمه میکردم : « آشتی آشتی ، دیگه همیشه آشتی / داشتی ، داشتی ، نگو دوستم نداشتی » به دفتر روزنامه رفتم و پنج مقاله ی ناقابل را به آنها سپردم . از این پس کم کم چاپ میشود . هم من خوشحالم ، هم مدیر صفحه ی فرهنگ و ادب ، هم خلق خدای ـ باری کلا !

از این پس مجبورم تنبلی را کنار بگذارم و هر هفته یک مقاله بنویسم .

 

د: سینما رویا

من بعد از این همه سال تازه پازولینی را شناختم . پازولینی شاهزاده ی سینماست . با او بیعت کرده یی ؟

 

ه : با دوستان مروت

کسی مثل فاهوس هست ، کسانی مثل آیدین ، سعید ، عطا و نیلوفر ... چه میخواهم دیگر از دیگران .

چو اسم اعظمم باشد ، چه باک از اهرمن دارم

 

 

+ مکتوب شد در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : مهد کودک

آهای آهای ای گرگه               این رودخونه بزرگه

آبش خیلی زیاده                   نمیشه رفت پیاده

باید که دست به کار شی      روی چیزی سوار شی

اگر کسی ببینه                    سر دمبتو میچینه

یه موش و یه تله موش         به گربه و یه خرگوش

یه سیب و یه گلابی             یه کاسه ی لاعابی

یه ماه و یه ستاره                عید اول بهاره

حاشیه : آن روزها رفتند !

ب : حسب حالات دقیق

مشغول کارهای فراوانی شده ام که همه شان را دوست دارم . یکی از آنها گرداوری یک کتاب است به سفارش یک ناشر دوست داشتنی درباره ی ترانه های روستایی ایران . چند ترانه را به همراه توضیحاتش در اینجا میاورم . بخوانید و خوش شوید !

 

شُوِ مهتوُ 1 بیایُم پشت ِ بونِت  *           بگیرُم پایه ی تخت روونت 2

اگر صد شیر باشه پاسُبونت             به دندون بر کـَنُم خال از لبونت 3

1. شب ِ مهتاب . 2. روانت 3. لبانت

* پشت بام در این ترانه به صورت پشت و بون post-o-bun و دیگر گویش ها خوتنده میشود .

در بختیاری ترانه به این صورت خوانده میشود :

برونٌم تا دم بند ِ بهونت       اگر صد شیر باشه پاسبونت

اگر صد شیر و صد شمشیر باره   به دندون برکنم خال از لبونت

بهون : چادر سیاه

در ِ قلعه که بار انداخت زیبا 1          گلیم ، هشت و چهار انداخت زیبا 2

به قربون دو انگشت ِ بلورش           چه تازی ور شکار انداخت ؛  زیبا *

1.زیبا در این مصرع اسم خاص و در مصرع دوم و چهارم صفت است . 2. گلیم هشت و چهار گلیمی است که هشت ذرع طول و چهار زرع عرض داشته باشد . نقش آن چنانچه از مصرع آخر بر میاید نقش شکار بوده است .

 * این ترانه یکی از زیبا ترین ترانه های عامیانه است که در عین برخورداری از روایتی شیرین حاوی نکات ارزشمند مردم شناسانه است . بار انداختن به معنی پهن کردن بار برای فروش یا از این دست ، به دست معشوقه ی قالی باف در کنار قلعه ،  که احتمالا ً بازار خرید و فروش بوده است ، یکی از این نکات است . در عین حال از آنجا که در کنار قلاع مهم رودخانه نیز جریان داشته است ، میتوان از مصرع اول چنین برداشت کرد که زیبا گلیمی را که بافته است طبق عرف قالی بافان در رودخانه ی انداخته تا هم شسته شود و هم رنگهایش ثابت شود . شاعر در مصرعهای بعد ضمن ارائه ی اطلاعاتی دقیق از قطع و اندازه و نقش قالی معشوقه ی هنرمند خود را میستاید .

بهار اومد و گلها چیدنی شد                 لبون دختران بوسیدنی شد

لبون 1 دخترون هل هست و میخک        به سوغات بزرگون ، بردنی شد *

1. لب ها .

* لب های دختران به خوشبویی و خوشرنگی هل و میخک است . پس میتوان این لبها را به جای هل و میخک برای سوغات به بزرگان داد .

سیا چشمی که گندم پاک میکرد             مرا میدید ، گریبون چاک میکرد

عرق از پشت ِ چشماش ، برمه برمه1      خود ِ دسمال دلبر پاک میکرد *

1. barme- bareme : قطره قطره .

* یک تصویر بکر و کامل شاعرانه ، به دور از احساسات تکراری ، در نهایت ایجاز .

 

+ مکتوب شد در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : وطنم

نوشتم که میخواهم مهاجرت کنم ... اما نه از وبلاگستان ، از ایران زمین . از وطنم ... این خانه پابرجاست . نشسته ایم من و دل ، نگاهم کن !

 

ب : کنسرت شجریان

آلت تناسلی ما در ژس یخه ی گردانندگان سایت بانک سامان و دلاواز و دلاویز و دل آویزون باد ...

 

ج : خراباتی

خوشم به سنگ حوادث که استخوان مرا

چنان شکست

که فارغ ز مومیایی کرد ... آی حبیب من ... ای دوست ... { چهچه بلبلکان }

 

+ مکتوب شد در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف :

من و افسرده حالي و اين حرفها ...

ديشب خواب ديدم . خواب تو را نديدم . چرا ؟ چرا به خوابهاي من نمي آيي ؟ چرا نمي آيي اي كسي كه نميشناسمت ؟

ب :

مهاجرت كنم ؟ كه مضاف باشم ؟

 

ج :

 

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش

بيرون كشيد ، بايد از اين ورطه رخت خويش

 

د :

ما رفتيم

نعشمان را هم برديم

 

ه :

باران ِ تابستاني

سر به سر ِ

كافه هاي رو باز ميگذاري ؟

 

+ مکتوب شد در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

کسی با دست ما را نشان میدهد

بر میگردیم

پشت سرمان خالی است

 

کیوان قدر خواه

 

حاشیه : هنوز منم که به یادتم بدبخت !!!

 

+ مکتوب شد در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

اصلا ً تو بگو ، مرا چه به این کارها ؟ مرا چه به آغاز کردن کاری که مدام کار به کار شده ام در این ایام . من و این همه کاری که مانده است ، بالای کتابخانه در پوشه ها ، کنار تخت روی زمین ، روی میز آشپزخانه و در پنج صفحه ی word یی که باز کرده ام همین حالا . با این همه وقتی که کاری روی زمین میماند من باز وسواسی میشوم . این هم شده است قوزی بالای قوزهایمان : تعریف روشنفکری !

 

1ــ من گمان میکنم تاریخ روشنفکری را باید با تاریخ روشنفکران سنجید . یعنی هیچ گاه ما عصر روشنفکری نداشتیم ( حتی در همان عصر مشروطیت و پیش از آن ) ما روشنفکر داشته ایم . آغاز این تاریخ را میتوان گذاشت بر ورود میرزا ملکم خان به دربار ناصری که مصادف است با ورود فرهنگ فرانسوی ، تشکیل لژهای شبه ماسونی و تدوین اولین قانون اساسی از طرف یک روشنفکر . { رجوع کنید به کتاب بی نظیر قبله ی عالم نوشته ی عباس امانت }

2 ــ من عادت کرده ام که به تاریخ بدبین باشم . تاریخ آدم خرافاتی و مبتذل و کاسه لیس و مستبدی مثل امیرکبیر را متجدد و بزرگ و روشنفکر جلوه میدهد . فوکو نیز به تاریخ بدبین و بی اعتنا بود . او که فلسفه ی تاریخ را به خوبی میدانست تاریخ را دوباره نوشت .

3 ــ روشنفکری در بدبینی به تاریخ است و بازخوانی تاریخ . هزاربار خوانی تاریخ !

4ــ روشنفکر ادیب است . ادیب به معنای واقعی کلمه . کسی است که به زبانی که با آن تکلم میکند خوگر شده است . زیر و بالایش را رفته است و آن را بی غلط به کار میبندد .

5 ــ روشنفکر موجودی سیاسی است .

6 ــ روشنفکری یک مفهوم کلی ، اخلاقی ، الگویی یا انتزاعی نیست .

7 ــ روشنفکر سلامت است . نه تریاکی است ، نه بنگی ! سلامتی ابزار کار روشنفکر است . سیگاری هم نیست ! ( من روشنفکر نیستم با این حساب )

8 ــ روشنفکر الزاما ً با سواد است .

9. روشنفکری مد نیست ، هیچ گاه مد نبوده .

10 ــ روشنفکری قابل جز نگری نیست . کسی یا روشنفکر هست یا نیست .

11ــ تمام این تعاریفی که من نوشتم و تمام آنچه دیگران نوشتند الزاما ً صادق است و توامان کاذب است . روشنفکری تعریف پذیر نیست .

 

و اما کنفرانس مطبوعاتی :

آیدین جان جو گیر شدی برادر من ؟ بحث را وا داده باشیم بهتر . من نوشتم ، تو بنویس .

ارباب ما ، امیر ثباتی که گفتم در خود روشنفکری است . یعنی روشنفکر کسی است که در روشنفکری اش ثابت باشد . روشنفکر بماند . زمان گیر نشود زبانم لال !

سید جون نوشته ات را خواندم . روشنفکری را با باور و ایدئولوژی مغایر میدانم . روشنفکر ایدئولوگ نیست . باورهای آزاد اندیشانه و انسان مدارانه وجود دارد . یک خاطره : من و یکی از دوستانم سالها پیش در مجلسی گفتیم : ما از این به بعد برای سه چیز تلاش خواهیم کرد : برابری حقوق زنان و مردان ، تکثر گرایی و لایتسه . سفری رفتیم به اصفهان . چیزهایی دیدیم از این مردم که از هم میپرسیدیم : تکثرگرایی ؟ برای کی ؟ برای اینها ؟ جواب میدادیم : عمرا ً ! حالا من ایده های دیگری دارم . این ها ایده است . ایدئولوژی نیست ، باور نیست .

الهام خانم ما باید کلمات را معنا کنیم . باید معنی هر کلمه را دوباره یا هزارباره تبیین کنیم . کلمه تا معنایی نداشته باشد گنگ و هزار معناست . با این کار میخواهیم مفهوم را به قید کلام در بیاوریم و رام کنیم .

ساسان آقایی و نمیدونم جان از مهربانی تان ممنونم .

 

 

+ مکتوب شد در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : و روشنفکری

 

جمله یی که نوشته بودم مایه ی حرفهای بسیاری شد . در این تاریخ مشوشی که طی کرده ایم همواره یک سوال بی جواب مانده است . سوالی که همه ی ما به آن سرسری جواب داده ایم . وقتی میگویم همه ، از دوست بگیر تا دشمن . از صدر تا به ته . گه گاه این سوال پرسیده شده است و بسیاری به آن جواب داده اند اما هنوز هم جواب نهایی ، اگر هست ، اگر قطعی است ، به دست نیامده است . سالها پیش را فرا یاد میاورم که داریوش آشوری در رادیو BBC کوشید تا پاسخی مناسب برای این پرسش فراهم کند اما به گمان من ، هنوز هم راه زیادی مانده است تا ما ، وقتی میگویم ما  بگیر همه ی ما ، به اجماعی بر سر موضوع برسیم . اگر بازی به راه انداختیم و در آن شرکت جستیم که بگوییم خورشت مورد علاقه یمان چیست ، یا ترسهایمان کدام است یا نقاب کجاست ، اکنون من شما را به بازی دیگری دعوت میکنم . روشنفکر کیست و روشنفکری کدام است .

من ميگويم روشنفكري در ثبات است . روشنفكر همواره معترض است و همواره در گمان تغيير است ؛ تغيير آنچه كه هست . اين شروع گفتگوي ماست . من ادامه ميدهم شما چطور ؟

+ مکتوب شد در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : از خود با خویشتن

یکی از دوستان گفت : تو که اونجوری کار کیارستمی رو نقد میکردی پس چرا داری ادای اون رو در میاری ؟ گفتم هم راست میگی هم دروغ . دروغ میگی برای اینکه من عمل کیارستمی رو به عنوان کیارستمی نقد میکردم . یعنی کار کیارستمی اگه درسته یا که نیست ، مایه ی هرزگی شده . مشکل من با فاعل بود . مشکل من حافظ به سعی کیارستمی بود . اما راست میگی چون هنوز هم روشنفکری یعنی ثبات !

ــ ای کنام ما روشنفکر میمانی ؟

ــ میمانم ، غلط کردم اگر غلط گفتم ... توسنی کردم ندانستم همی !

 

ب : یک ترانه ی کوچه باغی

 

دیدی که یار قطره ی اشکم ندید و رفت ؟

قابل نبود

فرار کرد و رفت !

+ مکتوب شد در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

یک :

طاقت برسید و

من

بگفتم دردت

که ز خلق مینهفتم

 

گوستاو کیلیمت

 

دو :

چو فرهاد

از جهان

سعدی به تلخی میرود

                        بیرون

ولیکن

شور ِ شیرین اش

بماند

تا جهان باشد !

+ مکتوب شد در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف :

سعدیا

شطرنج ِ ره

خلوت نشینان باختند !

رو تماشا کن

که نتوان همچو ایشان

                            باختن ...

 

مدلیانی ، نقاش محبوب من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گله از فراق یاران و

                        جفای دوستداران

نه طریق توست

سعدی !

کم ِ خویش گیر و

رستی !

 

 

+ مکتوب شد در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف :

 

سعدی ز اخلاق دوست

هر چه برآید

              نکوست !

vivian bondy

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ب :

 

 تو نه مرد عشق بودی

خود از این حساب

                       سعدی

 

+ مکتوب شد در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : بازی

خب چند وقتی است که از گوشه و کنار دعوت شده ام به یک بازی . اگه تا حالا وارد نشدم به خاطر خود چس کنی نبوده ، به این خاطر بوده که بی نهایت سرم گرمه ، دلم فرصت میخواست ، میخواهد . جور شد ، جورش کردیم ...

ب : من میترسم ، پس هستم

( یا شش یادداشت در باب ترسهایم )

یک : من آدم ترسویی هستم .

دو : ترسهای من دسته بندی میشوند . مثل همه ی چیزهایم . مثل کتابهایم ، دوستانم و ایامم . دسته بندی برای من ضروری است . و فاصله است میان دسته بندی و نظم .

سه : گروه اول : ترسهای همیشگی : من از رانندگی ، آسانسور و زلزله میترسم .

خانه ی دو تا از صمیمی ترین دوستان من در برجهایی است . یکی طبقه ی یازدهم و دیگری طبقه ی نهم . و من چهار یا شش سال است که با پله به خانه ی آنها میروم . رانندگی نمیکنم و یکبار ساعت سه صبح درست وسط اتوبان پارک وی از ماشین یکی از دوستانم پیاده شدم . چرا که او  بد میراند . به رانندگی پدرم اعتماد ندارم اما وقتی برادرم میراند ، آرامش دارم . و شبها گاه و بی گاه به هوای زلزله بیدار میشوم و عینکم را به چشم میزنم و حرکت احتمالی چراغ را نگاه میکنم .

چهار : گروه دوم ــ ترسهای گهگاه

میترسم از هر چه مربوط میشود به متافزیک ، از هر چه نمیدانم چیست ، از هر چه محاسبه ی ریاضی ، از اینکه روزی پدرم نباشد ، از اینکه روزی بیهقی را باز کنم و به کلمه یی بربخورم که معنایش را نمیدانم ، از اینکه کتابخانه ام آتش بگیرد .

پنج : گروه سوم ــ ترسهای خنده دار

از دختری به نام نگار میترسم . میترسم روزی به من تجاوز کند ! از اینکه سه تا از دوستانم معتاد شوند میترسم ( آخر آنها به شدت مستعد اعتیاد هستند ) ، از اینکه وقتی خواب هستم یک کبوتر وارد اتاقم شود میترسم . از این میترسم که استخر و شنا کردن ممنوع شود .

شش : به استقبال حسین پناهی

 

من زند گی را دوست دارم

                              ولی از زندگی دوباره میترسم

دین را دوست دارم

                            ولی از کشیش ها میترسم

قانون را دوست دارم

                            ولی از پاسبانها میترسم

عشق را دوست دارم

                            ولی از زنها میترسم

کودکان را دوست دارم

                           ولی از آینه میترسم

سلام را دوست دارم

                          ولی از زبانم میترسم

من میترسم

پس هستم

این چنین میگذرد روز و روزگار من !

من روز را دوست دارم

                               ولی از روزگار میترسم ...

 

+ مکتوب شد در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : حکمت چین

نشانه ها بر ساعات رياست دارند و آسمان و زمين از هيولاي نخستين ، به جخ آزاد ميشوند . گاه ــ گشت سيئو كه كمر شكست ، به نظم برقرار شد شفق و فلق . درآميخت آدميزاد با جفت خود و روشنايي نبود .  چئويين ، نيمي ورزا و نيمي ببر قرار روز بود و روشنايي نبود . و من فرزند پان گو ام . نخستين انسان ، نخستين مرد ـ زن . كه جدا كرد آسمان را از زمين ، خشك را از آب و لطيف را از خشن . نشسته ام بيست و سه سال و نه ماه در برابر همين ديوار و روشنايي نبود . شانگ دي امپراطور ـ خداي نيلي آسمان ، چشم هزار در هزار و گوش هزار حلزون را بر من گماشته چرا كه من شاعرم و شعر حكمت جاودانگي است . گوش كن :

                 بركه يي كهن

                 آواي جهيدن غوكي در آب

 

+ مکتوب شد در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

یک : دماوند برای من تنها یک قله نیست . شاید من نیز مانند خیلی ها دماوند را ایوان دنیا میدانم .  

ای دیو سفید پای در بند            

ای گنبد گیتی ، ای دماوند

دماوند خوب ، دماوند همیشگی ! روزهایی که هوا صاف میکند ، هر جای این شهر که باشم سرک میکشم تا ببینمش ، تا مطمئن شوم که هنوز هست . سخت و سفید و ایستاده ، چون همیشه .

تا چشم بشر نبیندت روی          

بنهفته به ابر چهر ِ دلبند

دو : به برادرم میگویم : چند روزی است که دماوند دوباره فعال شده ... گازهای گوگردی بیرون میدهد . برادرم میگوید : « آخیه ... الهی قربونش برم .. بچه » از عکس العملش ، چون همیشه جا میخورم . او بیشتر از من عاشق است .

شو منفجر ای دل زمانه             

 وآن آتش خود نهفته ، مپسند

خامش منشین ، سخن همی گوی   

 افسرده مباش خوش همی خند

 سه : چند روزی است که به تو فکر میکنم . چرا دوباره فعال شدی ؟ بعد از این همه سال . نکند تو هم آن قصیده ی جادویی بهار را شنیده یی و حالا که فصل بهار است بالاخره دست به کار شدی ؟

چهار : دماوند من ، دماوند ما ... چه چیزها که ندیدی در این همه سال خوش نشستن !

از آتش آه خلق مظلوم                  

وز شعله ی کیفر خداوند

ابری بفرست بر سر ری    

 

دماوند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          

 پنج : قصیده ی بهار را دوباره مرور میکنم .

برکن ز بن این بنا که باید            

 از ریشه بنای ظلم بر کند

زین بی خردان سفله بستان           

داد ِ دل ِ مردم خردمند

پیشگویی او را میگذارم به حساب جادوی ادبیات .

 

ای دیو سفید پای در بند             ای گنبد گیتی ، ای دماوند

از سیم به سر یکی کله خود         زآهن به میان یکی کمربند

تا چشم بشر نبیندت روی            بنهفته به ابر چهر ِ دلبند ...

تو مشت درشت روزگاری          از گردش قرنها ، پس افکند

ای مشت زمین برآسمان شو         بر وی بنواز ضربتی چند ...

شو منفجر ای دل زمانه               وآن آتش خود نهفته ، مپسند

خامش منشین ، سخن همی گوی     افسرده مباش خوش همی خند ...

ای مادر سرسپید بشنو                  این پند ِ سیاه بخت فرزند

برکش ز سر این سپید معجر          بنشین به یکی کبود اورند

بگرای چو اژدهای گرزه              بخروش چو شرزه شیر ِ ارغند ...

از آتش آه خلق مظلوم                   وز شعله ی کیفر خداوند

ابری بفرست بر سر ری               بارانش ، ز هول و بیم و آفند

بشکن در دوزخ و برون ریز          پادافره کفر ِ کافری چند

بفکن ز پی این اساس تزویر          بگسل ز هم این نژاد و پیوند

برکن ز بن این بنا که باید              از ریشه بنای ظلم بر کند

زین بی خردان سفله بستان            داد ِ دل ِ مردم خردمند

 

+ مکتوب شد در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

الف : حسب حالی و صورتک

در این جهان مجازی چرخ میزدم که آیدین خفتم کرد و گفت درباره ی صورتک بگو . یادداشتی را میخوانید که من در ۲۱ سالگی نوشتم .

تمام زندگی من صرف شوخی های نا تمام شده است . تمام ِ تمام که نه ، اما بیشتر اش . طرح های نصفه نیمه ای که تنها ذهن اطرافیان ام را مغشوش کرده و آنچه از من ساخته تصویر مشوشی است که من نیستم . تصویری مات و شکسته در انبوه آینه های متفرق . خب تاوان این شوخی ها  شاید همین هاست دیگر . حالا این خیل تصاویر دارند دهن کجی می کنند به من . دارند مرا ــ همین تن مرا ــ با گوشه های تیزشان خراش می دهند . می خواهند اصرار کنند که هستند ، که بوده اند ، که باید خرج بودنشان کنم بودم  را . یعنی آن چیزی که ما از خودمان می سازیم ؛ همان چیزیی نیست که می خواهیم . رفتار های مان عین ذهنیت مان نیست ، اما  تنها دریچه ی شناخت ما همین رفتار هاست. چه ساخته ایم ما؟

   پس هیچ کس من را نشناخته است . و آنچه از من دانسته شده همان هاست که من خواسته ام . آنچه من ساخته ام و خب گه گاه هم از دست من چیز هایی در رفته است . همین ها رفته است در قالب شوخی های تمام و نا تمام .

و آیا من مغرور بوده ام ؟

من چیستم ؟

استاد کلاس داستان نویس ؟ محقق ؟ داستان نویس ؟

چقدر به وکیلی نیازمندم تا من را قانونی کند . من خسته ام . و چه قدر کار ها باید کنم و چقدر کارها باید کنم

داستانهایم مزخرف است ؟

کجا ی جهان ایستاده ام ؟ وای احساس می کنم همان پیرمرد خرفتی شده ام که حالا فکر می کند تمام اینها که ساخته است بر باد بوده است . چه ساخته ام من ؟

خرابم . خراب . نقشی بر آبم . طرح مبهم سایه واری شده ام بر دیواری که دارد فرومیریزد . من بر بادم . هیچم .

پیر و خسته دل و ناتوان . چرا می خواهی همان باشم که نیستم ؟ من می ترسم و جامه یی به تن دارم از پوسته ی لاجوردین پیاز و باد هر دم زیر آن می وزد و سعی من همه این است که این حجاب پس رونده را حفظ کنم .

زیر پایم باد است در باد ایستاده ام . سرد و خیس . و این آفتاب چقدر سوزان است . پوست من زیر این تابش می سوزد و حالا تو مرا هیچ دانسته یی ؟

چه ساخته ایم ما؟

تلخ و ویرانم من . تلخ و ویران .

 

ساعت هفت شب است و من یکساعت دیگر در 21 سال پیش به دنیا می آیم . هنوز از دوستانم یا خوانواده ام کسی سراغم را نگرفته است . همه تلفن کرده اند و کار هایی دارند اما هیچ کس هنوز نیامده است . خوب بهتر . حوصله ندارم . به دنیا آمدم که چی ؟ حالا آمدم دیگر . جشن ندارد . اگر می توانستم و نمی آمدم آن وقت جشن بایستی می گرفتیم . نه حالا . حالا که پا در هوایم .  چه کار داریم ما اینجا . با این حال حال خوبی دارم .

 

 

دلشوره و لرزش و بغض . باز با خودم چه کرده ام . مگر نمی خواستی حال شعر و عاشقی با تو همراه نباشد . چرا خودت را در دامی می اندازی که نمی خواهی .

- می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده ؟

 این را تو می گویی . می گویم چه اهمیت دارد . تو خداحافظی میکنی و من هم .

غم امانم را گرفته است و باز تمام تنم می لرزد . نمی خواهم اینها را پنهان کنم . چرا دست از سرم بر نمی دارد این حال و روز . چرا من بایستی جهد تمام باشم و تو هیچ نباشی ؟ من می ترسم و غمگینم . غمگین ترینم . کاش کسی بود و می توانستم با او درد و دل کنم . دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم . حال خوبی ندارم . اه

دستهایم باز یخ شده است و از تمام کثافات جهان بیزارم . نمی خواهم نقش رهبر را بازی کنم من رهبر نیستم . هیچ نیستم با کمترین تلنگری می شکنم چرا پس باید خودم را قلعه یی بی روزن نشان دهم ؟ من تلخم و با نوشتن هم آرام نمی گیرم . احساس می کنم باز عشق یه سراغم آمده . خواب و خراب و بی دل و خاکم . من خاک نیستم کاشکی توان خاک شدنم می بود من تمام بادم . بر بادم .

 

 ب : شط ِ رنج

 

 

و اینکه تو افتادی ،

شمشاد بود و

              یک بلوک سیاه

                   یک بلوک سفید .

و قر میداد ماشین نوک مدادی

                  میان خطوط سفید

                         خطوط سیاه .

و من که قلعه بسته بودم

مات شدم

         در خانه ی سیاه

             در خانه ی سفید .

 

فروردین 86.

 

ج: حاشیه

عاصی نوشته بود که تا به حال نوشته های مرا نخوانده است. اشتباه کردی ! هم من تو را خوتندم هم تو مرا خوانده یی . استناد حرفم کامنتهایی که دارم و داری. و اما فاهوس ...

+ مکتوب شد در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

الف : الف قامت لرزان

سال عجیب ، هنوز چهار ستون بدنم میلرزد . آن یگانه یی که در هوای او مینوشتم و مینویسم امروز از سفر باز آمد . من زانوهایم سست شد و تیره ی پشت کمرم لرزید .

ب : یک نامه

این یک نامه ی خصوصی است برای نویسنده یی که دوست و استاد من است . آن را اینجا به اشتراک میگذارم و جواب را .

 عزیزم سلام

 

دیشب خواب شما را دیدم . از آسانسور طبقه ی یازده  پیاده شدم و دیدم که لای در خانه باز است . شما میخواستید از خانه خارج شوید و من به سمت اتاقک شوتینگ رفتم . انگار نمیخواستم شما مرا در آنجا ببینید . آتاقک شوتینگ بزرگ بود و جماعتی آنجا نشسته بودند و برای به دست آوردن خاک اره ، الوارهایی را میتراشیدند . کار آنها چیزی بود در مایه ی کارهای عام المنفعه . من هم به آنها پیوستم . بعد مدیر ساختمان ما آمد و به من گفت : « تو نمیتونی بتراشی ... ول کن » . من میخواستم خودم را مشغول نشان بدهم تا اگر شما آمدید دلیلی برای حضورم در آنجا وجود داشته باشد . شما آمدید و غمگین بودید . بعد با هم نشسته بودیم روی کناپه های چهارخانه ی هال و شما مرا بغل کردید و گفتید : « این دفعه باید از خیلی ها خداحاظی کنم » و من داشتم گریه میکردم و نمیترسیدم از اینکه کسی اشکهایم را ببیند . ( یادتان هست که وقتی داشتید به آلمان میرفتید این جمله را به من گفتید ؟ ) بعد به آقایی که در آنجا حاضر بود گفتید : « دارن منو میتراشن » حس میکردم که شما غمگین هستید و فهمیدم که دلم برایتان خیلی تنگ شده . برای شمایی که من میشناختم این حسها و این خوابها و این خیالها مسخره است . اما حالا انقدر زمان گذشته است که من دیگر به مسخرگی و غیره فکر نمیکنم . لابد در من ، در ضمیر ناخودآگاه من چیزی بوده است که این خواب سراغم را گرفته است .

باری امیدوارم که خوب و سلامت باشید ، امیدوارم مثل همیشه قوی باشید و تکیه گاه . روزگاری گذشته است . آنچه مانده است سر ارادت من است بر آستان شما  ، شمایی که به حرمت روزهای گذشته ، همچنان معلم من هستید و یادم نمیرود آنچه از شما آموخته ام .

از خواب که پریدم گریه میکردم . نمیتوانم شما را غمگین ببینم . به این خوشم که شما شاد باشید . تو را به خدا ، تو را به هر چه دوست میدارید قسم که غمگین نباشید . اگر غم لشکر انگیزید ، مرا دلقکی فرض کنید که میتواند شما را لحظه یی بخنداند .

دوست کوچک شما

 

ج : جواب نامه

 

{ فلانی } جان

نامه ات خیلی  عجیب  و غیرمنتظره بود. و مهربانانه. ممنونم از اینکه خودآگاه یا ناخودآگاه نگران منی یا دلت تنگ شده. برای من هم هیچ چیزی مسخره نیست، چه رسد به خواب. یک متخصص خوابهای افشاگر را خودم در خانه داشتم، که البته لابد می دانی فعلا پاریس دارد درس می خواند و خوابهاش را هم برایم تعریف نمی کند. من هم برایش آن قدر خوشحالم که دلم هم حتی خیلی برایش تنگ نمی شود. غمگین هم نیستم یا خودم نمی فهمم. پایین را اجاره داده ام و مستاجرهای خفنی گیرم آمده که هنوز اجاره نداده اند. شاید اینها هستند که دارند من را می تراشند (می بینی؟ سر ضرب خوابت را برایت تعبیر کردم!) ولی تو هم نباید غمگین باشی و یادت باشد من هم دلقکی در وجودم دارم که حتی وقتهایی که می خواهم آبروداری کنم از یک جایی سرش را بیرون می آورد بالاخره.

قربان تو

 

د : چوق الف

 

تاریخ ادیب نیست ، اما لغتنامه ها را تصحیح میکند .

شاملو

 

 

+ مکتوب شد در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

الف : الف قامت یار

 

گریه کن مرا

به طراوت !

 

حسین پناهی

بیدار میشوی

+ مکتوب شد در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت   به خواست  کنام   | 

 

 

الف : کنام ما

سالهای من از رفتار میماند

وقتی کنام در بازگشت

دیگر کنام نیست .

« یدالله رویایی »

 </